جای همه گل‌ها تو بخند...

جای همه گل‌ها تو بخند...

گزارش روزنامه ایران از نذر فرهنگی موعود ایرانیان

ساعت 4 عصر، همان وقتی است که ملاقات کننده‌ها باید بخش‌های بیمارستان را ترک کنند. بیمارستان طبی کودکان، این موقع شلوغ است. خداحافظی و طلب شفای بیمار که دلش خیلی می‌گیرد وقتی چهره‌های آشنا، یکی یکی می‌روند و چاردیواری اتاق بیمارستان، دل کوچکش را به درد می‌آورد؛

نویسنده: مریم طالشی
 

خصوصاً اگر عصر جمعه باشد. عصرهای جمعه بیمارستان طبی کودکان اما چند وقتی است که حال و هوای دیگری دارد. بچه‌ها که خوب دور و برشان خلوت می‌شود و کم کم بغض می‌آید که توی گلوی شان بنشیند، سر و کله «رنگین کمانی ها» پیدا می‌شود. کلاه‌های رنگارنگ شبیه آنهایی که دلقک‌ها در سیرک سرشان می‌گذارند، به سر دارند. بادکنک‌های رنگی هم دست شان است. شاد و خندان وارد اتاق‌ها می‌شوند و لبخند روی لب بچه‌ها می‌نشانند. «رنگین کمان» اسم گروه شان است. همگی جوان هستند و پرشور. پشت شان به جایی گرم نیست، خودشان هستند و خودشان. وسایل نقاشی و بازی را در حد بضاعت شان فراهم می‌کنند. جایزه‌ها را هم. رنگین کمانی‌ها به بچه‌ها جایزه می‌دهند. فعالیت شان را از سال 92 آغاز کرده‌اند، آن‌طور که مهشید یوشی مسئول گروه می‌گوید: «ما یک گروه خودجوش هستیم. هر جمعه وقتی ساعت ملاقات تمام و دور بچه‌ها خلوت می‌شود اینجا می‌آییم و خودمان را به شکل دلقک درست می‌کنیم و وارد بخش‌ها می‌شویم. ساعت 4 تا 7 عصر با بچه‌ها نقاشی می‌کشیم و با آنها بازی می‌کنیم. در میان اسباب بازی‌های مان بسکتبال و بولینگ دستی هم داریم که بچه‌های بستری در هر اتاق 10 دقیقه با آن بازی می‌کنند.»
او ادامه می‌دهد:« یک گروه هنری هم هست که با ما همکاری می‌کند اما چون برنامه‌های خودشان را دارند، نمی‌توانند لزوماً هر هفته همراه مان شوند ولی زمان هایی که اینجا باشند، عروسک گردانی و موسیقی داریم که بچه‌ها خیلی به آن علاقه نشان می‌دهند و وقتی گروه هنری باشد، اصلاً دیگر سراغ نقاشی نمی‌روند.» جمله آخر را با خنده می‌گوید.
«ما با هماهنگی وارد بخش می‌شویم و تعداد نفراتی که می‌توانند همراه مان شوند، باید از قبل مشخص شود. برنامه‌ها را تا قبل از ساعت هفت عصر تمام می‌کنیم و در انتها به بچه‌ها جایزه می‌دهیم. نماد گروه مان هم بادکنک و عروسک انگشتی است که بادکنک‌ها را در بدو ورود به بچه‌ها می‌دهیم و عروسک‌های انگشتی هم به بچه‌ها داده می‌شود تا با گروه همراه شوند. ما به بچه‌ها کمک می‌کنیم تا امیدوارتر شوند و مراحل درمان را راحت تر طی کنند. مثلاً وقتی پرستار می‌خواهد از بچه‌ها رگ بگیرد کنارش هستیم و قول می‌دهیم که اگر گریه نکند، به او جایزه بدهیم. این کار، تحمل درد را برای بچه‌ها آسان تر و روحیه آنها را بهتر می‌کند و ما هم اثرش را به وضوح می‌بینیم.»
بچه‌ها با رنگین کمانی‌ها از آرزوهای شان می‌گویند. از اینکه می‌خواهند در آینده چه کاره شوند یا دوست دارند حالا چه کار کنند. خیلی تلخ است اما

کودکان و جوانان نیکوکار انجمن خیریه موعود ایرانیان که قلک‌های کوچک شان را به نفع تحصیل کودکان کار پر می‌کنند، همراهان خوبی برای گروه رنگین کمان هستند. چندتایشان در بیمارستان هستند، کنار رنگین کمانی‌ها. شال‌های انجمن را روی شانه شان انداخته‌اند و کلاه‌های رنگین را روی سر گذاشته‌اند. مبین، یکی از آنهاست. آمده تا نذرش را ادا کند. خودش این را می‌گوید. «در این ماه محرم نذر کرده ام که دل بچه‌های بیمار را که اینجا بستری هستند، شاد کنم. به خاطر همین برای شان بادکنک و هدیه    آورده‌ام.» مبین 3 سالی می‌شود که کودک نیکوکار است و در این مدت در جشن قلک شکن انجمن شرکت کرده و حالا هم که آمده تا نذر مهربانی اش را ادا کند

واقعیت دارد که بعضی‌های شان آینده را نمی‌بینند.  مهشید این را با بغض می‌گوید، اما زندگی ادامه دارد و همچنین امید به درمان. هیچ کس نمی‌تواند با قطعیت بگوید آینده چه خواهد شد، حتی دکترهایی که از بعضی بچه‌ها قطع امید کرده‌اند. «ما سعی کرده‌ایم آخرین آرزوهای بچه هایی را که دکتر از آنها قطع امید کرده، برآورده کنیم. البته همیشه امید به بهبودی وجود دارد. سعی می‌کنیم در حد توان مان هرچه دوست دارند برایشان بخریم و برایشان جشنی ترتیب دهیم تا خوشحال شوند.»
بچه‌های رنگین کمان دوست دارند همان‌طور خودجوش و بی‌نام و نشان باقی بمانند. خودشان معتقدند اگر تشکیلات و دفتر و دستک پیدا کنند، شاید خلوص نیت شان مثل حالا نباشد؛ حالا که تنها هدف شان شاد کردن دل کودکان بیمار است. رنگین کمانی‌ها هر هفته به بیمارستان می‌آیند اما هرکه دوست دارد در شادی بخشی شان شریک شود و دلش با کودکان بیمار است هم می‌تواند با آنها همراه شود به شرط اینکه از قبل با گروه هماهنگ کرده باشد تا مجوز‌های لازم از بیمارستان گرفته و همراهان بتوانند با اعضای رنگین کمان وارد بخش شوند.
مهربانی نذر کنید
کودکان و جوانان نیکوکار انجمن خیریه موعود ایرانیان که قلک‌های کوچک شان را به نفع تحصیل کودکان کار پر می‌کنند، همراهان خوبی برای گروه رنگین کمان هستند. چندتایشان در بیمارستان هستند، کنار رنگین کمانی‌ها. شال‌های انجمن را روی شانه شان انداخته‌اند و کلاه‌های رنگین را روی سر گذاشته‌اند. مبین، یکی از آنهاست. آمده تا نذرش را ادا کند. خودش این را می‌گوید. «در این ماه محرم نذر کرده ام که دل بچه‌های بیمار را که اینجا بستری هستند، شاد کنم. به خاطر همین برای شان بادکنک و هدیه    آورده‌ام.» مبین 3 سالی می‌شود که کودک نیکوکار است و در این مدت در جشن قلک شکن انجمن شرکت کرده و حالا هم که آمده تا نذر مهربانی اش را ادا کند.
امیر علی از مبین کوچک تر است. می‌گوید: «امروز آمده ام تا بچه‌های بیمار را خوشحال کنم. خیلی هم خوشحالم که اینجا هستم.» امیرعلی 4 سال است که به جمع کودکان نیکوکار موعود پیوسته و دوست دارد همیشه کودک نیکوکار باقی بماند. البته قرار نیست همیشه کودک باشد اما نیکوکاری ادامه دارد.
اعظم حاج یوسفی، مدیر و مؤسس انجمن موعود ایرانیان هم که در مراسم حضور دارد می‌گوید: «امروز به مناسبت ماه محرم، نذری را با بچه‌ها انجام داده ایم به عنوان «نذر مهربانی». ما هر ماه یک تکلیف نیکوکاری به بچه‌ها می‌دهیم و تکلیف این ماه مان هم این بود که بچه‌ها پول هایی را بین دوست و آشنا جمع کنند و با آنها اسباب بازی بخرند و به کودکان بیمار هدیه کنند.
در حال حاضر چند نفر از کودکان نیکوکار به نمایندگی از باقی کودکان آمده‌اند تا هدایایی را که از سوی بچه‌ها تهیه شده، به دوستان شان هدیه دهند.»
حاج یوسفی ادامه می‌دهد:« ما تلاش داریم این کار خوب را فرهنگسازی کنیم و نذرهای خوب دیگری را هم بین کودکان و بزرگترها رواج دهیم تا ان‌شاء‌الله امام حسین(ع) از همه راضی باشد.»
دو نفر از جوانان نیکوکار مشغول باد کردن بادکنک‌ها هستند. برای دوربین شکلک درمی آورند و عکس یادگاری می‌گیرند و بعد کارشان را ادامه می‌دهند. بچه‌ها حتماً از دست شان خیلی می‌خندند.
باقی اعضای گروه هم با خنده و شوخی مشغول آماده شدن برای ورود به بخش‌ها هستند. جمع می‌شوند و با بادکنک‌های رنگی عکس می‌گیرند. بادکنک‌های قرمز، سبز، آبی و زرد. زرد، رنگ خورشید. خورشیدی که توی نقاشی کودکی که بیمار بود و حالا نیست به یادم مانده. امیر حسین، 5 سالش بود که فهمیدند سرطان خون دارد. باور نکردند. گفتند اشتباه شده. آزمایش‌های جورواجور شروع شد. عکس و اسکن. نتیجه همان بود که تشخیص داده شده بود. گفتند پیوند سلول‌های بنیادی تنها راه است. گشتند دنبال اهدا کننده. دکتر می‌گفت کاش امیر حسین خواهر داشت. مادر، یک خواهر برای پسر بیمارش دنیا آورد. ریحانه، آمد تا ناجی برادر شود. پیوند انجام شده. امیر حسین 8 سالش شده بود. موهای سرش را که می‌تراشید، قیافه اش مهربان تر می‌شد.
مادربزرگ خواب دیده بود که شفا گرفته. دلشان روشن بود. بیماری اما دوباره برگشت. این بار، سخت تر. بدن نحیف پسر کوچک، پیوند را پس زده بود. کار زیادی نمی‌شد کرد. مادر در راهروی بیمارستان راه می‌رفت و بغض هایش را قورت می‌داد.
گریه نمی‌شد کرد. بچه‌ها حسا سند. یک وقت می‌ترسند. مادرهایی که بچه‌های شان توی بخش سرطان بستری هستند می‌دانند که نباید گریه و فغان راه بیندازند؛ حتی اگر دور از جان، بچه‌ای فوت کند. چه سخت است گفتن این جمله. اصلاً دو کلمه «مرگ» و «کودک» هیچ جوره با هم جور درنمی‌آیند.
آدم انتظار دارد کودک، نوجوان شود و بعد جوان. به بزرگسالی برسد و میانسال شود و بعد پیر. «پیر شوی مادرجان!» چقدر این جمله را به امیر حسین گفته بودند. امیرحسین، پیر نمی‌شود. حتی به نوجوانی هم نرسید. حالا عکس هایش توی قاب‌های قشنگ روی دیوارهای خانه نشسته‌اند و او از میان شان به همه لبخند می‌زند.
ساعت 4 عصر، بیمارستان کودکان، حالا مادر را بدجوری یاد امیرحسین اش می‌اندازد، همان جا که رنگین کمانی‌ها هر جمعه لبخند را به کودکان بیمار هدیه می‌کنند./روزنامه ایران

لینک خبر از سایت روزنامه ایران

  1. هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...

    نوشتن دیدگاه

بالا